تبليغاتX
دست نوشته های من "محمد طاهری"

دست نوشته های من "محمد طاهری"
شعرهای صوفی و شعرای ایران عکس آهنگهای جدید
لینک دوستان
 

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت،

تا جوجه هایش را سیر کند!

ناچار گوشت بدن خود را میکندو به جوجه ها میداد،

زمستان تمام میشد،

جوجه ها زنده ماندن و گفتند:

خوب شد که مرد،

خسته شدیم از این غذای تکراری!

این است واقعیت تلخ روزگار ما...

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 20:41 ] [ صوفی ]
 

آسمان می رود

آفتاب می رود

مهتاب می رود

ستاره ها می روند

ابرها می روند"

اما چشمان تو از یاد من نمی روند!

دوباره به من نگاه کن نازنین...

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 7:22 ] [ صوفی ]
فوت می کند

بر شعله های کوچکم

باد را با ما چکار!؟

ما که همیشه روی ایوانیم،

باد را با چراغ خاموش کاری نیست...

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 19:13 ] [ صوفی ]
 

من و تو،

با هم یکی شویم

خروس های شهرمان با ثانیه هماهنگ می شوند!

بام ما، پناهگاه پرستوهای بی پناه می شود!

گربه ها دیگر چشم به گنجشکان سیم برق نمی دوزند!

زیتون ها را آفت نمی زند!

همکلاس دانش آموزان ما درختان می شوند،

کاغذ های ما هم نوشته می شود!

من وتو،

با هم یکی شویم

جامعه ای مدرن بر تن اسکلت های آهنی شهر می پوشیم

ماشین ها از زمان سبقت می گیرند!

شهر پذیرایی خانه می شود!

سایه ها، حیرت زده خاموش می روند!

و خورشید همیشه می درخشد!

من وتو،

با هم یکی شویم

برگ های زیتون بی آفت را بر سر می گذاریم،

دست در دست هم

با هم یکی می شویم!

یک صدا،

فریاد می زنیم

دنیا صدای ما را می شنود!

آهای دنیا

دنیا؛

ما همه با همیم

خاکمان را آباد می کنیم

آنگاه،

شکست از میدان نبرد می گریزد

اقتصاد سرباز جان در کف می شود

و پیروزی،

قلب های ما را احساس می کند...
[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 10:35 ] [ صوفی ]

خلیج ما

 

در اقیانوس های جهان شنا

می کنم،

اطلس ،هند ، آرام

آرام،

وقتی از تنگه ی هرمز عبور

می کنم

دریا چه تماشایی می شود!

آب بوی انسانیت می دهد

دریا برادر ماست،

وقتی دست های جنوبی ها

دریا را بغل می کند!

خلیج در گلوی ما سبز می شود،

در عروسی صدف ها

مروارید رقاص میانه می شود!

در ستایش خلیج

ابرها تنبک می زنند!

مرغابی ها سلام می کنند

ماهی ها منقارشان را قورت

می دهند؛

دریا برادر ماست،

وقتی دست های جنوبی ها

دریا را بغل می کند!

خلیج در گلوی ما سبز می شود،

شن ها پاهای سوخته را نوازش

می دهند

که لنج سوارآب های آبیند!

سفره ماهی ها،

سفره ای بر سفره ی دریا

می گسترانند

جزیره چشمک می زند!

نخل ها گرما را سمباده می زنند

و من شنا می کنم،

این همه زیبایی اینجا.

جوهر قلم را تمام می کند!

وقتی از خلیج ما می نویسم؛

آری خلیج ما اینجاست!

خلیجی که در گلوی ما سبز

می شود،

خلیجی همیشه پارسی...

[ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ] [ 2:41 ] [ صوفی ]

سلام

باغ پرتقال!

حالت چطور است؟

دیر زمانیست که از حالت بی خبرم!!؟

پرتقال هایت رسیده اند؟...

درختان هنوز پر بارند!؟

آن درخت آلوچه ی همیشگی چطور؟

هنوز شاخه هایش به من اعتماد می کنند!؟

چاه هنوز خنده می کند؟

قورباغه ها چطور؛

می خوانند!؟

باغ پرتقال

جز چند خاطره ی کمرنگ از بچگی،

دیر زمانیست که ازحالت بی خبرم...

یادش به خیر قدیما...

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 10:56 ] [ صوفی ]
 

شیشه ی عطر بهار

لب دیوار شکست٬

و هوا پر شد از بوی خدا

دیدنش آسان است٬

سخت آن است نبینی او را!!!

 

نوروز باستانی بر شما خجسته باد...

[ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ] [ 11:39 ] [ صوفی ]
كناغ مي بافي،

با انگشتان يخ زده ات!

من انگوركي با خود غريبه ام

كه تارهايم را؛

در ديار غربت جا گذاشتم

تا پروانه ها

روي بالهايشان، وزن كنند؛

سهمي از من بودن را...

پشت ميله ها،

انسان بودنت را

پنهان كردي

و مي فهمي،

اينجا غربت است!

 

[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 22:58 ] [ صوفی ]
 

زندگی تنها متولد شدن و مردن نیست،

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست!

زندگی باید کرد!!!

در زمانی که زمان می شکند،

زندگی باید کرد...

[ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ] [ 20:50 ] [ صوفی ]
 

کاش می شد در جغرافیای وجودت،

خانه ای داشتم،

در نقطه ی گرمی درون دلت

یاس می کاشتم،

می چیدم،

دسته می کردم،

و به دستانت هدیه می کردم...

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 1:38 ] [ صوفی ]
 

می خواهم دلم را سنگ کنم،

هیچکس دلش به حال ما نمی سوزد،

هیچکس به قلب وصله خورده ی ما،

یک نگاه کوچکم نمیدوزد!          

[ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 11:7 ] [ صوفی ]
 

گوگل و یاهو هم دیگر طاقت مرا ندارند،

همیشه در جست و جوی واژه های تازه ام!!!

من شاعری خریدار واژه ام...

[ سه شنبه هفتم دی 1389 ] [ 16:54 ] [ صوفی ]
 

با رشته های ذهنم،

آنقدر شعر می بافم...

 

تا از سرما نلرزند٬

بچه هایی که اجاق خانه هایشان خاموش است!

 

 

[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 11:32 ] [ صوفی ]

 

خانه دوست کجاست؟

درافق بود که پرسید سوار٬آسمان مکثی کرد٬رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:

نرسیده به درخت٬

پای آن کاج بلند

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تاته آن کوچه که ازپشت بلوغ سربه در می ارد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دوقدم مانده به گل٬

پای فواره جاوید اساطیرزمان می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد

کودکی می بینی٬

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بر می دارد از لانه نور

واز او می پرسی؛

خانه دوست کجاست؟

سهراب

[ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ 19:36 ] [ صوفی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم،

گرفتاری ها و مشکلاتم نمیذاره من بروز باشم، خصوصن فعالیت های کانون

 ادبی دانشگاه منابع طبیعی گرگان! با این حال خدا رو شکر که وقت کردم تا

 یکی از کارای جدیدمو بذارم تو وبلاگ،

 

 

 

دلی دارد زیبا!

به وسعت زندگی جیرجیرکی عاشق،

که چشمانم را،

دستانم را،

قلبم را!

در اشتهای خوابی زمستانی رها می کند!؟!

و من در نگاه مظلومانه ی باد...

نمیدانم!؟،

باد! قلبش از ریل های شاه عباسی بالای ده،

سنگترست!...  می گذارد!

جشمانم را می بندم

در دو راهی سکوت،

من ، تنهایی ، و لبخندی عاشق ...

 

 

[ سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 ] [ 11:20 ] [ صوفی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شاعر که می شوی
خیال تو یعنی،
حکومت دولت دوست!
باور کن همین...
امکانات وب